زهی ! قصر خوارزمشاهی ، که دولت


ندارد مگر سوی او رخ نهاده

ز سقفش ستاره بعبرت بمانده


ز وهمش زمانه بحیرت فتاده

چو او چشم گردون بخوبی ندیده


چو او دست گیتی بخوشی نداده

هزاران صف از لهو در وی کشیده


هزاران در از خلد در وی گشاده

همه خاکها اندر آن مشک سوده


همه چوبها اندر آن عود ساده

درو شادمانی و تأیید رسته


وزو کامگاری و اقبال زاده

همه تا چو شیری که از روی پشته


نباشد گه جنگ روباه ماده

درو باد خسرو بشادی نشسته


بخدمت شهان پیش او ایستاده

مه گوش هوشش سوی لحن مطرب


همه میل دستش سوی جام باده

چو شاه و چو فرزین ملک با وزیرش


خدم چون رخ و اسب و پیل و پیاده